تبلیغات
شهید محمدرضا حقیقی - خاطره از مادر شهید
 
شهید محمدرضا حقیقی

بعد از شهادت محمد رضا همیشه این سوال برایم پیش می آمد که چرا در قبر خندید؟ دومین مراسم سالگردش را که برگزار کردیم یک شب خواب دیدم همراه اکبر آقا و زهره در بیابانی وسیع هستیم و جمعیت موج می زند در عالم رویا با خودم گفتم حتما اینجا صحرای محشر است . همه پشت یک صف کشیده بودند و فاصله ی ما با در خیلی زیاد بود . داشتم فکر می کردم اکبر آقا کم طاقت است و نمی تواند این همه مدت در صف بایسته که به خودم آمدم دیدم پشت در هستیم . وارد که شدیم دیدم یک آقایی پشت میز نشسته و از مردم سوالاتی می پرسد .

نگاهم را چرخاندم تا شاید محمدرضا را در آنجا ببینم . دیدم سرحال و اتو کشیده و با لباس سبز سپاه خیلی آرام دارد از پله ها پایین می آید. دویدم سمتش، وسط سالن به هم رسیدیم در آغوشش گرفتم و بوسیدم گفتم محمدرضا مامان دیگه از هم جدا نمی شیم؟ این مدت دوریت خیلی برامون سخت بود . یک دفعه متوجه شدم خواب هستم، دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : مامان چرا وقتی گذاشتنت توی قبر خندیدی؟ خواست از جواب دادن طفره برود که گفتم : خیلی منتظر بودم تا در فرصتی مناسب این سوالو بپرسم . نکنه چون من و پدرت مادر و پدر خوبی نبودیم خندیدی؟ مثل همیشه لبخند زد و گفت : مامان هر چیزی رو که در این دنیا بهتر و بالاتر از اون نیست من دیدم خندیدم که در اون لحظه خندیدم .





نوع مطلب :
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :