تبلیغات
شهید محمدرضا حقیقی - خاطره از پدر شهید
 
شهید محمدرضا حقیقی

 آن قدرجمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود، در آن هوای گرم مجبور شدیم روی آسفالت داغ خیابان جلوی حسینیه بنشینم. حاج صادق آهنگران که دعا را شروع کرد: اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی و... محمد رضا به سجده رفت و پیشانیش را روی آسفالت خیابان قرار داد و در طول دو ساعتی که دعا قرائت می شد به همان حالت ماند. با خودم فکر کردم شاید به خاطرگرمای هوا از حال رفته باشد و یا حتی جان داده باشد، لحظه ای از این تصور به خود لرزیدم، در این فکر بودم که جواب مادرش را چه بدهم که دعا تمام شد و سرش را بلند کرد با حیرت دیدم آسفالت از شدت گریه های او خیس شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :